فلسفه اطلاعات چیست ؟ بخش دوم
دهه ی هشتاد : گسترش و فراگيری علمی و اجتماعی
تاثيرات قویِ عصرِ کامپيوتر بر علوم در دهه ی هشتاد، اين زمينه را مهيا ساخت. به علاوه در سال 85 ميزان فروش سيستم های بينايی ماشينِ بيش از صد کمپانی امريکايی به مبلغ 80 ميليون دلار رسيد. "انقلابِ کامپيوتریِ" اسلومن می بايست تا دهه ی هشتاد منتظر می ماند تا درميانِ زمينه های علمی و اجتماعیِ متفاوت به پديده ای همگانی تر و گسترده تر بدل گردد، و محيطی مناسبِ تحولاتِ فلسفه ی اطلاعات پديد آورد.
بيش از نيم قرن پس از اختراعِ اولين MAINFRAME ها، پيش رفتِ اجتماعِ بشری به تازگی به مرحله ای رسيده است که در آن مقولاتِ خلاقيت، ديناميک، مديريت و کاربردِ منابعِ کامپيوتری و اطلاعاتی به اموری حياتی بدل شده اند. به هر حال، جوامعِ پيشرفته و فرهنگِ غرب، پيش از آن که بدعتِ اساسیِ الگوی جديد را درک کنند، با انقلابی در ارتباطاتِ ديجيتالی مواجه بودند. جامعه ی اطلاعاتی به مثابه پيشرفتی تکنولوژيکی به وقوع پيوست، که سريع ترين رشد را در تاريخ داشته است.
هيچ يک از نسل های گذشته با چنين شتاب گيریِ غيرمنتظره ای در افزايشِ قدرتِ تکنولوژی در عالمِ واقع روبرو نشده بودند، که اين چنين تغييراتِ اجتماعی و مسئوليت های اخلاقیِ بسيار در پی داشته باشد. فراگيریِ کلی، انعطاف پذيری و قدرتِ بالا ؛ICT را در عمل، بيان و حتی در قلمروِ نمادين، به مقامِ تکنولوژیِ شاخصِ زمانِ ما بدل ساخته است. کامپيوتر به مثابه تکنولوژیِ فرهنگ ساز ظاهر می شود و با ايفای نقشِ فرهنگیِ بس تاثيرگذارتر از نقشِ چرخ در قرونِ وسطا، ساعت های مکانيکی در قرنِ هفدهم و ماشينِ بافندگی يا ماشينِ بخار در دورانِ انقلابِ صنعتی (بولتِر 1984)؛ به نمادِ هزاره ی جديد بدل شده است. برنامه های ICS و ICT امروزه از تمامیِ عواملِ تعيين کننده در علم، حياتِ جوامع و آينده ی آنان نقشی استراتژيکی قوی تری بر عهده دارد. پيشرفته ترين جوامعِ پساصنعتی به واسطه ی اطلاعات به حياتِ خود ادامه می دهند، و ICS-ICT آنان را مدام تغذيه می کند. البته دو دهه ی پيش، زمانی که اغلبِ رشته های فلسفه مقولاتِ فلسفه ی اطلاعات را حوزه ی تخصصیِ مناسبی برای فارغ التحصيلان نمی شمردند، اين تحولاتِ بنيادين و با اهميت هنوز چندان موردِ توجه قرار نگرفته بود.
فلسفه ی اطلاعات، که از زمانِ خود به مراتب جلوتر بود، و به شکلِ مايوس کننده ای برای اغلبِ فيلسوفانِ حرفه ای نابالغ به نظر می رسيد، بينِ دو انتخاب درنوسان بود:
1- از يک سو تعدادی شاخه ی پژوهشیِ جالبِ توجه اما محدود مانندِ فلسفه ی هوشِ مصنوعی يا اخلاقِ کامپيوتری ايجاد کرده بود؛
2- از سوی ديگر، به عنوانِ يک متدولوژی اطلاعاتی يا کامپيوتری در بررسی مقولاتِ سنتیِ حوزه های کلاسيکی مانندِ معرفت شناسی، منطق، هستی شناسی، فلسفه ی زبان، فلسفه ی علم و فلسفه ی ذهن مطرح شد.(4)
هر دو گرايشِ فوق، به ظهورِ فلسفه ی اطلاعات به مثابه يک رشته ی پژوهشی مستقل انجاميدند.
3- پيدايشِ تاريخیِ فلسفه ی اطلاعات
گفته می شود خيال، در فضا معلق است. از قرارِ معلوم توضيحِ حقيقیِ اين امر اين است که در دوره ای خاص از سرنوشتِ هر موضوع، تخيلات و تصورات، هرچند تنها بر آنان که تيزبينیِ سرشاری در درکِ مقولاتِ ذهنی دارند، قابلِ رويت می شوند؛ در حالی که در دوره های قبل از آن ، هيچ کس با قوی ترين بصيرت نيز، نمی توانست آن را دريابد. (دامِت 1993 ، 3)
تخيلات، زندگانیِ سختی دارند. برای ظهورِ الگويی نوين، انقلابِ کامپيوتریِ سومی (اينترنت) لازم بود، نسلی جديد از تحصيل کردگان، اساتيد و پژوهش گرانِ رشته ی کامپيوتر، تغييری ماهوی در بافتِ جامعه، تحول شديد در حساسيتِ فرهنگی و ذهنیِ جامعه، و ظهورِ بحرانی در حلقه های فلسفی با گرايش های متفاوت. در اواخرِ دهه ی هشتاد، فلسفه ی کامپيوتر، که تا آن زمان به مثابه انقلابی نارس از آن ياد می شد، بالاخره به عنوانِ رشته ای بديع در پژوهشِ فلسفی، موردِ تاييد واقع شد.
مجله تايم Time ، کامپيوتر را "مردِ سال" اعلام نمود. در 1985، انجمنِ فلسفه ی امريکا The American Philosophical Association کميته ی فلسفه و کامپيوتر PAC (Philosophy and Computing) را تاسيس نمود. در همان سال، تِرِل وارد بينوم (Terrell Ward Bynum ) که درآن دوران سردبيرِمجله ی مشهورMetaphilosophy بود، ويژه نامه ای با نامِ اخلاق و کامپيوتر (Bynum 1985) به چاپ رساند، که "به سرعت به پرفروش ترين شماره ی مجله بدل شد."(Bynum2000، نيز ر.ک. به Bynum1998). اولين کنفرانس به سرپرستیِ انجمنِ CAP(Computer and Philosophy) به سالِ 1986 در دانشگاهِ ايالتِ کليولند برگزار شد:
"برنامه ی آن بيشتر به مقولاتی دربابِ نرم افزارهای منطقی(Logic software) مربوط می شد. به مرورِ زمان کنفرانس های سالانه ی CAP، آن چنان گسترش يافت که تمامیِ جنبه های همگرايیِ علومِ کامپيوتر و فلسفه را پوشش دهد. در 1993، کارنگی ملون، محلِ برگزاری اين همايش بود." (به نقل از وب سايتِ CAP)
تا اواسطِ دهه ی 1980، جامعه ی فلسفی به تمامی از اهميتِ مقولاتِ موردِ پژوهشِ فلسفه ی اطلاعات، و ارزشِ متدولوژی ها و نظريه های آن، آگاه شده بود(5). تکنولوژی اطلاعات ديگر مقوله ای نامانوس، چند شاخه ای، يا به لحاظِ فلسفی نامربوط، نمی نمود. مفاهيم يا فرآيند هايی چون الگوريتم، کنترلِ اتوماتيک، پيچيدگی، محاسباتِ کامپيوتری، شبکه های توزيع شده، سيستم های ديناميک، پياده سازی، اطلاعات، بازخورد و بازنمايیِ نمادين؛ پديده هايی چون تعاملِ انسان و ماشينHCI (Human Computer Interaction) ، ارتباطاتِ مبتنی بر کامپيوترCMC (Computer Mediated Communication) ، جرايمِ کامپيوتری، اجتماعاتِ الکترونيکی، و هنرِ ديجيتال؛ رشته هايی چون هوشِ مصنوعی و نظريه ی اطلاعات، مقولاتی نظيرِ ماهيتِ مامورانِ مجازی، تعريفِ هويتِ فردی در محيطی غيرِ فيزيکی و نامتجسد، و ماهيتِ واقعيتِ مجازی، مدل هايی نظيرِ آن چه ماشين های تورينگ فراهم می آورند، شبکه های عصبیِ مجازی، و سيستم های زندگیِ مجازی و... تنها نمونه هايی اندک از مقولاتِ در حالِ گسترش و رو به ازديادی هستند، که با گذشتِ زمان تصورِ عام از آن ها به عنوانِ مقولاتی نوين، جذاب و قابلِ اعتنای آکادميک، رشد کرده است.
مفاهيم، روش ها، تکنيک ها و نظريات کامپيوتری و اطلاعاتی، به استعاراتی آن چنان قدرت مند بدل شده اند، که به مثابه "دستگاه هايی هرمنوتيکی" عمل نمايند، که جهان به واسطه ی آنان تفسير می شود، و در عين حال، مجموعه واژگانی يکپارچه، ومستقل از رويکردِ علمی ايجاد نموده اند، که به جريانِ مشترکِ تمامیِ موضوعاتِ آکادميک، ازجمله فلسفه بدل شد.
در 1998، ترل وارد بينوم و جيمز اچ. مور James H. Moor درمقدمه ی کتابِ "ققنوسِ ديجيتال" –مجموعه ای از مقالات تحتِ عنوانِ جانبیِ چگونه کامپيوترها فلسفه را تغيير می دهند - ظهورِ فلسفه ی اطلاعات را عنصری قوی و نوين در تاريخِ فلسفه معرفی کردند:
"هرچند گاه، جنبش هايی اساسی در فلسفه رخ می دهند. اين جنبش ها با ايده هايی اندک، اما پربار آغاز می شوند – ايده هايی که فلاسفه را با منشوری جديد برای نگريستن به مقولاتِ فلسفی مواجه می سازند. با گذشتِ زمان، روش ها و مسائلِ فلسفی به واسطه ی عبور از صافیِ اين مفاهيمِ جديد تصفيه و فهميده می شوند. همان طور که نتايجِ نوين و جالبِ توجهِ فلسفی به دست می آيند، جنبش ايجاد شده به موجی روشنفکری بدل می گردد که فراسوی قواعدِ انظباطی حرکت می کند. الگوی فلسفیِ جديدی شکل می گيرد.علومِ کامپيوتر، چنين مفاهيمِ ساده، اما به غايت پربار و رو به رشدی را برای فلسفه فراهم می سازد: موضوعات، روش ها و مدل هايی نوين و درحالِ توسعه برای پژوهش های فلسفی. علومِ کامپيوتر به واسطه ی تغييرِ نحوه ی ادراکِ مفاهيمِ بنيادينِ فلسفی، چون ذهن، آگاهی، تجربه، تعقل، دانش، حقيقت، اخلاق، و خلاقيت؛ فرصت ها و چالش های نوينی برای فعاليت های سنتیِ فلسفی به ارمغان می آورد. شدتِ حرکت و توسعه ی اين روندِ پژوهشِ فلسفی، که علمِ کامپيوتر را به ديدِ موضوع، روش، يا مدلی مطرح می نگرد، به طورِ پيوسته رو به افزايش است." (بينوم و مور 1998)
فلسفه، به دليل روندِ تاريخیِ مباحثِ کتاب هايش، غالبا دانشجويان ر به واسطه ی نظامی منضبط از مباحث خشک و پايان ناپذير، وادعاهای جزمی، ا با مشکل روبرو می سازد. از ديگر سو، در خلال جدل های جانبیِ حاصل از پويايیِ قدرتمندِ انديشه ها در برابر وضعيت بحرانی فلسفه، عمق ادعاها، تناقض های درونی و اهميتِ حقيقيشان آشکار می شود. اين امر بحران های مذکور را، به ديالکتيکی ثمربخش و غير قابلِ اجتناب، بينِ نوآوری و فلسفه ی مدرسی بدل می سازد.
ديالکتيکِ بازانديشی، آن گونه که توسطِ بينوم و مور مطرح شده است، نقشی بسيار مهم در تبديلِ فلسفه ی اطلاعات به رشته ای کامل و مستقل در پژوهش های فلسفی ايفا نموده است.
4- ديالکتيکِ بازانديشی(reflection) و ظهورِ فلسفه ی اطلاعات
ظهور و شکوفايی ذهن، در فرآيند معنابخشی به محيطِ اطراف به واسطه ی منسوب کردنِ معنا به داده های موجود صورت می پذيرد. درنتيجه، حياتِ ذهنی حاصلِ واکنشی موفق است به يک "هنوز-معنا-ندارد"((horror vacui semantici : زيرا بی نظمیِ حاصل از بی معنايی، "نفس يا خود/ Self "را تهديد به از هم گسيختگی و غرق شدن در ديگربودگیِ "بيگانه ساز"ی می نمايد، که برای "نفس/خود" به مثابهِ "هيچ بودگی" است. اين وحشتِ ازلیِ فنا و نيستی، "نفس/خود" را وادار می سازد شکاف های معنايی را، با هر معنايی که بتواند در چارچوبِ محدوديت ها، توانايی ها و پيشرفت های فرهنگ جمع آوری نمايد؛ پُرکند. اين معنادهی به هستی، يا واکنشِ "نفس/خود" به "غيرِخود" (به بيانِ فيشته)، ريشه در ميراث و بسط، نگهداری و ارتقاءِ "روايت ها" دارد (روايت هايی مانندِ هويتِ فردی، تجربه ی روزمره، هويتِ اجتماعی، ارزش های خانوادگی، نظرياتِ علمی، باورهايی که ريشه در عقلِ سليم (حس مشترک) دارند، و غيره). اين روايت ها به لحاظِ عقلی و موردی (و گاه تماما) کنترل شده و از پيش داده شده اند و به طورِ مداوم به واسطه ی داده هايی که لازم است تطبيق و شرح دهند، به چالش کشيده می شوند. به لحاظِ تاريخی، تکاملِ تدريجیِ اين فرايند به سمت کمالِ مطلوب، منجر به توصيفی مدام درتغيير، غنی تر و مستحکم ترِ از جهان می شود. به طورِ خلاصه، اين فرآيند را می توان نتيجه ی چهار رانه ی مفهومیِ زير شمرد:
1. فرامعنادهی(6) به روايت ها. نتيجه ی هر واکنش به هستی، به مثابه واقعيتی خارجی که در مقابل "نفس/خودِ" به عنوانِ يک امرِ جديد، قرار دارد استحکام می يابد. "نفس/خود" نيازمندِ قابل پذيرش ساختنِ روايت هايی است، که اکنون در زمره ی ساير داده های از پيش موجودی قرار گرفته اند، که "خود" ناچار است معنادهی کند. تامل خود به موضوع بازانديشی بدل می شود (7) و خود را به عنوانِ جزئی از واقعيتی بازمی شناسد که می بايست توضيح اش دهد و به آن معنا دهد.
2. محدوديت زدايی (de-limitation) از فرهنگ. که عبارت است از فرآيندِ بيرونی سازی (externalization) و به اشتراک گذاردنِ روايت های مفهومیِ ساخته شده توسطِ "نفس/خود" ها. جهانِ تجربياتِ معنادار، از ساختاری خصوصی، زيرموضوعی و انسان محور، به واقعيتی درون موضوعی و نا-انسان محور بدل می گردد. اجتماعی از سخنرانان، منابعِ معنايیِ گرانبهايی را به اشتراک می گذارند، که برای معنادهی به جهان به واسطه ی نگهداری، پيشرفت و انتقالِ زبان موردِ نيازند. زبانی که يک کودک آن را - با تمامیِ دلالت های فرهنگی و مفهومی اش - به سرعتِ کشتی شکسته ای که آزمندانه چوبِ شناوری را چنگ می زند، می آموزد. در نتيجه ی اين به اشتراک گذاری، روايت ها بی غرض می نمايند، زيرا به جای آن که اطمينان بخشیِ خود را وام دارِ تعلق به الوهيتی مجهول باشند، با "نفس/خود"های ديگری به اشتراک گذاشته شده اند که سرِ چالش با يکديگر ندارند، که زياد از هر"نفس/خودِ" ديگر دور نيستند. افرادِ يک جامعه، به عنوانِ توليد/مصرف کنندگانِ روايت های خاصی که ديگر به مکان و زمان محدود نيست، گروهی تشکيل می دهند که در ظاهر فرا-مادی( Transphysical) است، و در واقع عملکردِ آن بر اساسِ فضايی نشانه ای تعريف می شود، که آرزومند (يا ناگزير از) برقرار کردنِ آن هستند. به عنوانِ مثال، پديدارِجهانی شدن، بيشتر پديده ی پاک سازیِ محدوديت های قديمی و ساختنِ محدوديت های جديد، و در نتيجه پديده ای برای محدوديت-زدايی از فرهنگ است.
3. تجسد-زدايی(De-Physicalisation) از طبيعت. دنيای فيزيکیِ ساعت ها و چاقوها، سنگ ها و درختان، اتومبيل و باران، و "من" به عنوانِ يک هويت ("نفس/خودِ" قابلِ شناسايیِ اجتماع به واسطه ی جنسيت، شغل، گواهينامه ی رانندگی، وضعيتِ تاهل و غيره) فرآيندِ مجازی شدن و فاصله گرفتن از خودی را متحمل می شود، که در آن حتی ضروری ترين ابزارها، حساس ترين تجربيات يا تاثيرگذارترين احساسات، از جنگ تا عشق، از مرگ تا تجربه ی جنسی، می تواند به ميانجی گریِ رسانه ای مجازی، توصيف و قاب بندی شود. از آن پس هاله ای اطلاعاتی آن ها را در برمی گيرد. هنر، کالاها، تفريحات، اخبار، و ديگر "خود"ها در حصاری شيشه ای قرار می گيرند و از ورای شيشه تجربه می شوند. در جنبه ای ديگر از قاب بندیِ مجازی، اشياء و اشخاص به تمامی قابلِ جايگزينی می گردند و اغلب به نشانه هايی کاملا غير قابلِ تشخيص از نمونه های آرمانی بدل می گردند: يک ساعت در واقع يک سواچ (Swatch نشانِِ معروفِ تجاریِ نوعی ساعتِ سويسی)است، يک خودکار تنها به واسطه ی نشانِ تجاری اش وجود دارد، کشوری به عنوانِ تفريح گاهِ تعطيلات شناخته می شود، يک معبدِ مقدس به بنايی تاريخی و توريستی بدل می گردد، يک شخص صرفا مامورِ پليس است و يک دوست ممکن است تنها کلماتی نوشته شده بر صفحه ی مانيتور باشد. موجوديت های شخصی، تنها نمونه سازی های مصرفیِ موقتی از قواعدِ کلی(Universals) اند. مفهومِ "اينجا-و-اکنون"، تغيير شکل و انبساط يافته است. با عمل کرد های چند وظيفه ایِ درنوسان، "خودِ" می تواند در مکانی انتزاعی loci(8) اقامت گزيند. به اين طريق که "نفس/خود" هم زمان مسيرهای مختلفی از زندگی را ادراک می کنند، به سرعت زندگی های گوناگون شکل می دهد و بدون آن که اين زندگی ها لزوما با هم ادغام شوند، همزمان آن ها را پيش می برد. گذشته، حال و آينده، به عنوانِ وقفه های زمانیِ متغير و ناپيوسته ی زمانِ کنونی بازسازی می شوند. فرافکنی و تکرارهای نامحسوسِ وقايعِ کنونی، آن ها را به آينده بسط می دهد. بسياری وقايع پيش بينی می شوند و در اکنون های منتظر، از پيش تجربه می گردند؛ وقايعِ گذشته ثبت شده اند و در اکنون های تکرارشونده، مجددا تجربه می شوند. جهانِ غيرانسانیِ چيزهای بی مانند و وقايعِ تکرارناپذير، باروندی افزاينده پشتِ ويترين می رود، و انسانيت از پشت ويترين به آن نظر می افکند.
4. تجسم(تجسد) بخشيدن به محيطِ مفهومیِ طراحی و قابل سکونت شدهinhabited توسط ذهن. روايت ها، از قبيل ارزش ها، عقايد، رسوم، عواطف؛ و "من" ، آن ابرروايتی که نيت مندانه برتری داده شده است، می توانند به مثابهِ "اشياءِ مفهومی" يا "موجوديت هايی اطلاعاتی" انگاشته شوند، که حال به "خود"های متعامل نزديک تر می شوند، و به آرامی همان موقعيتِ هستی شناختی را از آنِ خود می سازند، که چيزهای معمولی از جمله لباس ها، اتومبيل ها و ساختمان ها واجدِ آن اند.