مقدمه

امروزه فعاليت فلسفیِ کامپيوترگرا يا مبتنی بر نظريه ی اطلاعات، به حوزه ای پربار و رو به رشد در عرصه ی پژوهش های فلسفی بدل شده است. اين حوزه ی پژوهشی به احيای پرسش های ديرينِ فلسفی می پردازد، مسائلِی جديد، همانند امکان شبيه سازی ذهن و آگاهی به واسطه ی هوش مصنوعی، عرضه ی ساحت جهانی ارتباطات و لزوم پرداختن به اخلاقيات در اين فضا، اخلاق مهندسی و...  را مطرح می نمايد و در ساختِ ديدگاه هايی نوين از جهان شرکت می کند.

اخيرا عناوينِ متعددی برای اين شاخه ی جديد پيشنهاد شده است. واژه هايی چون فلسفه ی سايبر Cyberphilosophy، فلسفه ی علومِ کامپيوتری Computer science philosophy، کامپيوتر و فلسفه، فلسفه ی ديجيتال Digital Philosophy  و در نهايت فلسفه ی هوشِ مصنوعی از معروف ترين مثال های اين عناوين هستند. فلوريدی در مقاله ی خويش به اثباتِ مناسبت و بسندگیِ عنوانِ فلسفه ی اطلاعات Philosophy of Information (PI) می پردازد(برخی از اين واژه هابه دليل دور از ذهن بودن در ترجمه ی فارسی و اهميت کم تر ذکر نشده اند).

اين مقاله ادعا دارد فلسفه ی اطلاعات، شاخه ی علمیِ کامل و مستقلی است زيرا

الف) به حوزه ای مستقل و مقولاتی يکتا می پردازد؛

 ب) به واسطه ی متدولوژی هايی بديع و اصيل و با رويکردی ابتکاری، همزمان به مقولاتِ هردو شاخه ی فلسفه ی سنتی و فلسفه ی جديد می پردازد

ج) با ارائه ی تدابيری سيستماتيک در قبالِ بنياد های مفهومیِ جهانِ اطلاعات و جامعه ی اطلاعاتی، می تواند در کنارِ ديگر شاخه های فلسفه قرار گيرد (نظريه های نوين).

 پيش از ارائه ی تعريفی از فلسفه ی اطلاعات، ابتدا به مقدمات تاريخی و مفهومی ظهور و رشد اين رشته پرداخته خواهد شد.

 

- فلسفه ی هوشِ مصنوعی به مثابه الگويی نارس از فلسفه ی اطلاعات

دهه ی هفتاد: بسته شدن نطفه ی فلسفه ی اطلاعات

آرون اسلومن (Aaron Sloman) در1978، منادیِ ظهورِ پارادايم فلسفی نوينی بر مبنای هوشِ مصنوعی است. وی درکتابی با نامِ "انقلابِ کامپيوتری در فلسفه/ The Computer Revolution in Philosophy "، اين چنين پيش بينی کرده است:

1.      پس از گذشتِ چند سال، اگر فيلسوفی باقی مانده باشد که با برخی از پيشرفت های اساسیِ هوشِ مصنوعی آشنا نباشد، می توان وی را به عدمِ صلاحيتِ حرفه ای محکوم کرد 

2.      تدريسِ رشته های فلسفه ی ذهن، هستی شناسی (epistemology)، زيبايی شناسی (aesthetics)، فلسفه ی علم، فلسفه ی زبان، اخلاق (ethics)، متافيزيک و ديگر حوزه های اصلیِ فلسفه؛ بدونِ تشريحِ جنبه های مرتبطِ هوشِ مصنوعی را می توان همان قدر به عملکرد غير مسئولانه محکوم کرد، که ارائه ی دوره ای برای اعطای مدرکی در فيزيک را بدونِ دربرداشتنِ نظريه ی کوانتوم.

 

پرواضح است که اين پيش بينی در عمل نادرست و  بيش از اندازه خوش بينانه از کار در آمد، اما اسلومن تنها نبود. محققانِ ديگری ( چون سيمون، مک کارتی (پدر عنوان هوش مصنوعی) و Hayes1969، Pagels 1988، که به الگوی نظريه ی پيچيدگیcomplexity-theory paradigm پرداخته اند، و Burkholder 1992، که به مقوله ی "عصرِ کامپيوتر computational turn" پرداخته است)  نيز دقيقا دريافته بودند که تحولاتِ عملی و نظریِ ناشی از علومِ کامپيوتری و اطلاعاتی  ICS(Information and Computational Sciences) و فن آوریِ اطلاعات و ارتباطات ICT(Information and Communication Technologies) ، تحولاتی ميکروسکوپی به همراه خواهند آورد، که نه تنها حوزه ی علم، که حوزه ی فلسفه را نيز تحت الشعاع قرار خواهند داد. در آن زمان اين تحولات، تحتِ عنوانِ انقلابِ کامپيوتری، يا "عصرِ کامپيوتر" نيز شناخته می شد. به نظر می رسد تمامیِ اين پژوهشگران، همانندِ اسلومن، درباره ی طبيعتِ خاصِ اين تحولات دچار سوءِ تفاهم شده بودند، و دشواری هايی را که پذيرشِ الگوی نوينِ فلسفه ی اطلاعات به ناچار با آن روبرو می شد را دستِ کم گرفته بودند.

تورينگ(2) در دهه ی 1930 مقالاتِ تاثيرگذارِ خود را منتشر نمود. طی پنجاه سال پس از انتشارِ اين مقالات، سايبرنتيک، نظريه ی اطلاعات، هوشِ مصنوعی، نظريه ی سيستم ها، علومِ کامپيوتری، نظريه ی پيچيدگی، ICT و به خصوص فلسفه ی هوشِ مصنوعی(3)، به شدت موردِ توجهِ –هرچند مقطعیِ- جامعه ی فلسفی قرار گرفتند. اين امر، زمينه ی مناسبِ ظهورِ يک شاخه ی پژوهشیِ مستقل، و رويکردِ کامپيوتری/نظريه اطلاعاتیِ نوينی در فلسفه را فراهم آورد.

هرچند،  روندی پخته، ابتکاری و تاثيرگذار در پژوهش های اين رشته تا دهه ی 1980 ايجاد نشد، و تحولاتِ انقلابیِ با عظمت پژوهشگرانی چون اسلومن در دهه ی هفتاد، بدونِ پاسخ باقی ماند. هوشِ مصنوعی می توانست به يک شاخه ی پژوهشیِ نوين و جذاب، و رويکردی به غايت بديع به مسائلِ سنتیِ فلسفه بدل شود. تورنس در 1984می نويسد:

"از زمانِ چاپِ مقاله ی تاثيرگذارِ تورينگ "ماشين های کامپيوتری و هوش مندی" و تولدِ شاخه ی پژوهشیِ هوشِ مصنوعی در اواسطِ دهه ی 1950، در ميانِ دانشمندانِ علومِ کامپيوتر علاقه ای روز افزون به نظريه پردازی دربابِ ذهن پديدار گشت. در همان هنگام، فلاسفه به تدريج به اين نتيجه می رسيدند، که ظهورِ کامپيوترها به واسطه ی مطرح نمودن يا دستِ کم رد کردنِ برخی موقعيت های نظریِ نوين، به طورِ قطع مباحثاتِ فلسفی را دگرگون کرده است."

هوشِ مصنوعی به واسطه ی معرفیِ الگوی فراگيرِ کامپيوتری/اطلاعاتی در پايگاهِ فلسفی، به مثابهِ اسبِ تروايی برای ورودِ علوم کامپيوتر به پايگاه نفوذناپذيرِ فلسفه ظاهر شد (اين ديدگاه را می توان در  Simon 1962,1966، Pylyshyn 1970و Boden 1984 نيز جستجو نمود؛ به عنوانِ نمونه های متاخر ر.ک  McCarthy 1995و Sloman 1995 ). با اين حال فلسفه ی اطلاعات  تا اواسطِ دهه ی هشتاد، هنوز پختگیِ لازم را به دست نياورده بود و بيشتر به عنوانِ يک چند شاخه ایِ علمی شناخته می شد تا يک شاخه ی علمیِ ميان رشته ای؛ جوامعِ فلسفی و علمی برای پذيرا شدنِ اين تحولات، هنوز آمادگیِ کافی نداشتند؛ و فضا ی فرهنگی_اجتماعیِ لازم هنوز مهيا نگشته بود.

فلسفه ی اطلاعات، همانندِ ديگر شاخه های فلسفی با سه مقوله درگير است:

موضوعات(topics ) (واقعيت ها، داده ها، مسائل، پديدارها، مشاهدات و مواردِ مشابه)؛

روش ها(methods) (تکنيک ها، رويکردها و غيره)؛

نظريه ها(theories) (فرضيات، تاويلات، تعابير و غيره).

در عين حال بر اساس نظر استنت (Stent 1972)،  خطِ مشيی خام يا نابالغ شناخته می شود که هم زمان برای نوآوری در بيش از يکی از اين حوزه ها فعاليت کند، و درنتيجه خود را بيش از اندازه از روند پيوسته ی تحولاتِ حوزه ی عمومیِِ خود جدا نمايد. نگاهی اجمالی به دو بند پيش بينی اسلومن اين چنين نشان می دهد که اين دقيقا سرنوشتی بود که برای فلسفه ی اطلاعات در مراحلِ پيدايی اش به مثابهِ فلسفه ی هوشِ مصنوعی رخ داد. گستردگی بيش از اندازه ی فعاليت های پژوهش های فلسفه ی هوش مصنوعی، و مطرح شدن فلسفه ی اطلاعات به عنوانِ زيرشاخه ای علمی، مانع از ظهورِ بسترِ مناسب برای شناخته شدنِ تدريجیِ اهميت اش گشت.

حتی امروز، بسياری فلاسفه تمايل دارند مقولاتِ موردِ بحثِ فلسفه ی اطلاعات، صرفا موردِ توجهِ پژوهشگرانِ شاخه هايی چون زبانِ انگليسی، رسانه های گروهی، مطالعاتِ فرهنگی، رشته های علومِ کامپيوتری و جامعه شناسی قرار گيرد.

فلسفه ی اطلاعات، نيازمندِ فيلسوفانی بود که به حرکت برخلافِ جهتِ محدوديت های مقولاتِ فرهنگی و علمی بپردازند، و شمارِ چنين فلاسفه ای زياد نبود. اغلب آن چه دغدغه ای همگانی باشد به تخصص کسی بدل نمی شود و تا تحولاتِ اخيرِ جامعه ی اطلاعاتی، فلسفه ی اطلاعات بيش از آن به آميختگی مقولاتِ فنی، مباحثِ نظری، مسائلِ کاربردی و تحليل های مفهومی می مانست تا به حوزه ی تخصصِ کسی بدل شود.

در عين حال در آن زمان برنامه های پژوهشیِ مهمِ ديگری به خصوص در زمينه ی فلسفه ی زبان (مانند پوزيتيويسمِ منطقی، فلسفه ی تحليلی، پست مدرنيسم، شالوده شکنی، هرمنوتيک، پراگماتيسم و غيره) وجود داشتند، که توجه اغلبِ منابعِ مالی و روشنفکری را به خود جلب نموده بودند. اين برنامه ها دستورِکارهايی از پيش تعيين شده داشتند و به سختی به الگوهای ديگر فرصتِ پيشرفت می دادند. رشته های اصلیِ فلسفه نمی توانند محافظه کار نباشند.  از آن رو که از طرفی ارزش ها و استانداردها معمولا در فلسفه نسبت به علم، روشنی و استواری کم تری دارند و در نتيجه اين محافظه کاری برای چالش دشوارترند. ازطرفِ ديگر به دست آوردنِ موقعيتی در قلمروِ فرهنگی، به قيمتِ رويکردهای خلاق و خرق عادت –که به ندرت اتفاق می افتند- حاصل می شود.